هزینه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزینه کردن . [ هََ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خرج کردن . صرف کردن مال و پول و جز آن : سرت را برگیرم و همه ٔ گنج خانه ٔ تو بر آتش خانه هزینه کنم . (تاریخ بلعمی ). عمر خواسته ٔ بسیار فرستادتا برای آبادانی شهر هزینه کردند. (تاریخ بلعمی ). هزینه به اندازه ٔ گنج کن دل از بیشی ِ گنج بی رنج کن . فردوسی . هزینه چنان کن که بایَدْت کرد نباید فشاند و نباید فشرد. فردوسی . کاشکی او را از این شیرین روان مدح آمدی تا هزینه کردمی در مدحش این شیرین روان . فرخی . بفزاید اگر هزینه کنیش با تو آید به روم و هند و حجاز. ناصرخسرو. تاش آن صلات و مبرات بر طبقات لشکرخویش هزینه کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناورم رخنه در خزینه ٔ کس دل دشمن کنم هزینه و بس . نظامی . رجوع به هزینه شود.