هش داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هش داشتن . [ هَُ ت َ ] (مص مرکب ) متوجه و ملتفت بودن . (یادداشت مؤلف ). مراقب و مواظب بودن : همانجا که بینیش بر جای کش نگر تا بداری بدین کار هش . فردوسی . هش دار، مدار خوار کس را مرغان همه را حقیر مشمر. ناصرخسرو. ای کام دلت دام کرده دین را هش دار که این راه انبیا نیست . ناصرخسرو. گفت اشتر که اندر این پیکار عیب نقاش می کنی هش دار. سنائی . می اندرده که در ده نیست هشیار چه خفتی، عمر شد، برخیز، هش دار. عطار. طوطی خط سبزت می آید و میجوشد هش دار که آن لحظه اندر شکرت افتد. عطار. هش دار تا نیفکندت پیروی ّ نفس در ورطه ای که سود ندارد شناوری . سعدی . ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار. سعدی (گلستان ).