هشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هشتن . [ هَِ ت َ / هََ ت َ ] (مص ) گذاشتن . (برهان ).نهادن . روی چیزی یا بر جایی قرار دادن : چون درآمد آن کدیور مرد رفت بیل هشت و داسگاله برگرفت . رودکی . تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی نهشت . سعدی . - فروهشتن . رجوع به فروهشتن شود. ◄ باقی گذاشتن . به جای گذاشتن پس از خود : پس بیوبارید ایشان را همه نه شبان را هشت زنده نه رمه . رودکی . نهشت از دلیران خود هیچ یک که آرند هر بادپا را به تک . فردوسی . همه خاک دارند بالین و خشت خنک آنکه جز نام نیکی نهشت . فردوسی . چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت . خیام . نیکبخت آنکه خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت . (گلستان ). ◄ رهاکردن . (برهان ). واگذاشتن . ول کردن : سوی مرزدارانْش نامه نوشت که خاقان ره رادمردی بهشت . فردوسی . چو قیصر که فرمان یزدان بهشت به ایران به جز تخم زفتی نکشت . فردوسی . قیامت کسی ره بَرَد در بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت . سعدی . دل به بازارها گرو کرده کهنه را هشته قصد نو کرده . اوحدی . در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه ٔ دارالسلام را. حافظ. - از دست هشتن ؛ رها کردن . قطع امید کردن . ترک گفتن : از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی ؟ حافظ. - از یاد هشتن ؛ از دست هشتن . رها کردن . فراموش کردن : جزیاد تو در خاطر من نگذرد ای جان با آنکه تو یکباره ام از یاد بهشتی . سعدی . ◄ روان کردن : به جایی نخوابدعقاب دلیر که آبی توان هشتن او را به زیر. نظامی . ◄ آویختن . (برهان ). رجوع به فروهشتن و فروهلیدن و هلیدن شود.