هشیاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هشیاری . [ هَُ ش ْ ] (حامص مرکب ) (از: هشیار +-ی (پسوند حاصل مصدر، اسم معنی ) هوشیاری . هشیواری . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زیرکی و عاقلی و خردمندی . (ناظم الاطباء). هوشمندی . بخردی . بیداردلی : چو فردا به هشیاری این بشنوی به پیروزی دادگر بگروی . فردوسی . در بیداری و هشیاری چنو نیست، بدین آسانی او را بر نتوان انداخت . (تاریخ بیهقی ). زآنکه هر جای به جز در صف حرب بددلی بیش بُوَد هشیاری است . سنائی . مبادا به هشیاری و بیهشی کسی را ز فرمان او فرمشی . نظامی . مشورت ادراک و هشیاری دهد عقلها را عقلها یاری دهد. مولوی . ◄ ضد مستی . به هوش بودن . از مستی درآمدن : عیشیم بُوَدبا تو در غربت و در حضرت حالیم بُوَد با تو در مستی و هشیاری . منوچهری . مستند مخالفان ز هشیاری تو بخت همه خفته شد ز بیداری تو. منوچهری . هر روز به هشیاری، نونو دلم آزاری مست آئی و عذرآری آزار چنین خوشتر. خاقانی . لیک آن داده را به هشیاری واستاند که نیک بدگهر است . خاقانی . مست نادم شود به هشیاری تو ز مستان طمع چه میداری ؟ اوحدی . ◄ (اصطلاح صوفیانه ) صحو. ضد سکر. (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هوشیاری و صحو شود.