هش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هش . [ هَُ ] (اِ) مخفف هوش . زیرکی و ذهن و عقل و شعور. (برهان ) : هر پنج زن دستها ببریدند و آگاهی نداشتند که هش ازایشان بشده بود از نیکورویی یوسف . (تاریخ بلعمی ). هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین . فردوسی . کجا آن هش و دانش و رای تو که این تنگ تابوت شد جای تو. فردوسی . نخست از هش و دانش و رای اوی ز گفتار و دیدار و بالای اوی . فردوسی . خجسته بادت عید خجسته پی ملکا که با سیاست سامی وبا هش هوشنگ . فرخی . آفریننده ٔ جهان به تو داد نیروی رستم و هش هوشنگ . فرخی . مرد بیدین را از هیبت تو هش نبود گر میان تو و او بادیه باشد هشتاد. فرخی . خرد افسرش باشد و داد، گاه هش و رای دستور، و دانش سپاه . اسدی . خرد شاه را برترین افسر است هش و دانشش نیکی لشکر است . اسدی . وگرش تخت و گه نبود رواست بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ . ناصرخسرو. نبخشود هرگز خداوند هش بر آن بنده کاو شد خداوندکش . نظامی . چونکه مغز من ز عقل و هش تهی است پس گناه من در این تخلیط چیست ؟ مولوی . که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکُش . سعدی . - باهش ؛ باهوش . هوشیار. دارای عقل درست : هرکه او بر تو بدل جوید باهش نبود مردم بیهش جوید بدل مشک پیاز. قطران . - به هش ؛ باهوش . هوشیار : سربه سر رنج و عذاب است جهان گر به هشی مطلب رنج و عذابش چو مقری به حساب . ناصرخسرو. چون جرعه ها رانی گران، باری به هش باش آن زمان کز زیر خاک دوستان آواز عطشان آیدت . خاقانی . وگر زآمدن حال بیرون بود به هش باش تاآمدن چون بود. نظامی . چو پاک آفریدت به هش باش پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک . سعدی . - بیهش ؛ بی هوش . ازهوش رفته . آنکه خرد و هوش را از کف داده : یار مستان بیهش اند، از بیم گرچه با فضل و عقل و هش یارند. ناصرخسرو. هرکه او بر تو بدل جوید باهش نبود مردم بیهش جوید بدل مشک پیاز. قطران . خرقه بگیر و می بده باده بیارو غم ببر بیخبرند و غافل از لذت عیش بیهشان . سعدی . - بیهشی ؛ مستی . ناهوشیاری، و به کنایت، شراب : آدمی هوشمند عیش نداند زفکر ساقی مجلس بیار آن قدح بیهشی . سعدی . - تیزهش ؛ هوشیار. بسیار باهوش . آنکه ذهن و عقل وی فعال باشد : از نام به نامدار ره یابد چون عاقل و تیزهش بود جویا. ناصرخسرو. دروی آهسته رو که تیزهش است دیرگیر است لیک زودکش است . نظامی . - جمشیدهش ؛ تیزهش . آنکه بسیار باهوش است مانند جمشید : جام تو کیخسرو جمشیدهش روی تو پروانه ٔ خورشیدکش . نظامی . - هش آوردن ؛ به هوش آوردن . از مستی درآوردن . مستی از سر کسی بردن . هوشیار ساختن : مطرب سرمست راباز هش آوردنا در گلوی او بطی باده فروکردنا. منوچهری (دیوان ص ١٧٨). - هش داشتن ؛ به هوش بودن . هوشیار بودن : برتر مشو ازحد و نه فروتر هش دار مقصر مباش و غالی . ناصرخسرو. ترکیب ها: - هشدار . هش داشتن . هش رفتن . هش زدای . هش کردن . هشوار. هشیار. هشیاری . هشیوار. هشیواری . رجوع به این مدخل ها شود. ◄ جان . (برهان ). رجوع به هوش شود. ◄ فوت و موت را نیز گفته اند که در برابر حیات و زندگی است . (برهان ).
هش . [ هَُ ش ْ ش َ ] (اِ صوت ) صوتی است که در بازداشتن خر از رفتن گویند و در ادای آن «ش » را مشدد ادا کنند و کشند. چُش َّ. هُشّه . (از یادداشت های مؤلف ). رجوع به چُش و هشه شود.
هش . [ هََ ش ش ] (ع مص ) برگ از درخت ریزانیدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ).به عصا زدن برگ درخت را تا فروافتد. (منتهی الارب ). برگ ریزانیدن برای گوسپند. (از مصادراللغة زوزنی ).