هفت جوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هفت جوش . [ هََ ] (اِ مرکب ) هفت فلز است به هم آمیخته که آن را اژدهاث گویند و آن به غایت محکم باشد، و آن هفت فلز این است : زر، نقره، مس، جست، آهن، سرب، ارزیز. (از غیاث اللغات ). هفت جسد است که با هم گدازند و از آن چیزها سازند و آن آهن و جس که روح توتیا باشد و سرب و طلا و قلعی و مس و نقره است .(برهان ). مفرغ . (یادداشت به خط مؤلف ) : بنش بُد ز پولاد و ارزیزپوش برآورده دیوارش از هفت جوش . اسدی . هفت جوش از آینه دادت تو نیز پنج نوش از کلک صفرایی فرست . خاقانی . لگدکوبه ٔ گرزه ٔ هفت جوش برآورده از گاو گردون خروش . نظامی . ◄ (ص مرکب ) گدازان . بسیار جوشان یا سخت گداخته شده : کوره ش آنگه ز هفت جوش نشست کآمد آن هفت کیمیاش به دست . نظامی . چه باید در این آتش هفت جوش به صید کبابی شدن سخت کوش . نظامی . ◄ سخت محیل . سخت گربز. (یادداشت مؤلف ). رجوع به هفت رنگ و هفت خط شود.