همام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ مّ) [ ع. ] (ص.) سخن چین، نمام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پادشاه بلند همت. ۲- دلیر، بخشنده.
(هَ مّ) [ ع. ] (ص.) سخن چین، نمام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همام . [ هَُ ] (ع ص، اِ) پیه که از کوهان گداخته شود. ◄ آب برف روان شده . ◄ مرد و پادشاه بزرگ همت . ◄ مهتر دلیر جوانمرد، خاص است به مردان . ج، هِمام . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مهتر. سر. سرور. سید. رئیس . بزرگ . (یادداشتهای مؤلف ) : هم موفق شهریاری، هم مظفر پادشاه هم مؤیدرای میری هم همایون فر همام . فرخی . بلند نام همام از بلند نام گهر بزرگوار امیر از بزرگوار تبار. فرخی . بجوی امام همامی ز اهل بیت رسول که خویشتنْت چنویی همام باید کرد. ناصرخسرو. مرا دانی از وی که کرده ست ایمن ؟ حکیمی، کریمی، امامی، همامی . ناصرخسرو. تشبیه کرد چشم تو با چشم خود رسول یعنی که از من است و به من ماند این همام . سوزنی . ای هزاران شاعر پخته سخن را همت آنک مدح آرایند بر نام تو ممدوح همام . سوزنی . تا کارهای من شود از اهتمام تو روشن چو رای پاک تو فرزانه و همام . سوزنی . آرزوی جان ملک، عدل و همم بود از ملک عادل همام برآمد. خاقانی . گر زهر جانگزای فراقش دلم بسوخت پازهر خواهم از همم سید همام . خاقانی . عادل همام دولت و دین مرزبان ملک کز عدل، او مبشر عهد و زمان ماست . خاقانی . چون ز گرمابه بیامد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه همام . مولوی . گفت اگر از مکر ناید در کلام حیله را دانسته باشد آن همام . مولوی . گفت تا گوشش نباشد ای همام گوش را بگذارو کوته کن کلام . مولوی . ◄ شیر بیشه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
همام . [ هَِ ] (ع اِ) ج ِ هُمام .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هُمام شود.
همام . [ هََ م ِ ] (ع اِ فعل ) لاهمام ؛ قصد نمی کنم (منتهی الارب )، بدان همت نگمارم یا آن را انجام نمیدهم . (اقرب الموارد). ◄ جاءزید همام ؛ ای یهمم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه