همایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همایی . [ هَُ ] (ص نسبی ) منسوب به همای . بلندپایه . همایون . همایونی . ◄ (حامص ) همای بودن . بلندپروازی . آزادی و آزادگی : جغد به دور تو همایی کند سر که رسد پیش تو پایی کند. نظامی .
همایی . [هَُ ] (اِخ ) دهی است از بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه که ١٧٥ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
همایی . [ هَُ ] (اِخ ) معلوم نیست که مولدش کجاست . اکثر عمر خود را در عراق گذراند. یک بار به خراسان سفر کرد. مردی کم سخن بود و این مطلع از اوست : جانا منم ز دست فراق تو مرده ای خون در تنم نمانده چو نار فشرده ای . (از مجالس النفائس امیر علیشیر نوایی ص ١٢٠ از ترجمه ٔ فارسی ). وی از معاصران نوایی و از شعرای قرن نهم هجری بوده است .