همباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همباز. [ هََ ] (ص مرکب ) هم باز. شریک . همتا. انباز. حریف .نظیر. مانند. همانند. (یادداشت مؤلف ) : خروشان از آن جایگه بازگشت تو گفتی که با باد همباز گشت . فردوسی . ز توران سزاوار و همباز تو نیابم کسی نیز دمساز تو. فردوسی . چو کسری بیامد برِ تخت خویش گرازان و همباز با بخت خویش . فردوسی . بنده را بواحمد خلیل گویند پدر بومطیع که همباز ملک است . (تاریخ بیهقی ). ای امیرالمؤمنین از خدای عزوجل بترس که یکی است و همباز ندارد.(تاریخ بیهقی ). بلندیش با چرخ همباز بود سطبریش بیش از چهل باز بود. اسدی . ابوالحسن و ابونصر هر دو همباز بودنددر قضاء پارس . (ابن بلخی ). وزیر مانند همباز ملک است و در پادشاهی و مال و مملکت او متصرف . (ابن بلخی ).