همة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همة. [ هََ م ْم َ / هَِ م ْ م َ ] (ع اِ) کاری که قصد کردن آن نمایند. ◄ قصد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، هِمَم . (منتهی الارب ). ◄ هوی . ج، همم . (اقرب الموارد). خواهش . (منتهی الارب ). ◄ پیر فانی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ زن پیر فانی . (اقرب الموارد). گنده پیر. (منتهی الارب ). ج، همات، همائم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
همه . [ هََ م َ / م ِ ] (ضمیر مبهم، ص، ق ) برای احاطه ٔ افراد و شمول اجزا می آید و جمع کردن آن با یای وحدت غرابتی دارد، چنانکه سعدی گوید : همه تخت و ملکی پذیرد زوال . (از غیاث ). یکی از موارد استعمال لفظ همه در معنی «هر» و شاهد منقول از سعدی از این مورد است . (یادداشت مؤلف ). فرق لفظ «هر» و «همه » آن است که «هر» برای شمول افراد است من حیث المجموع و «همه » من حیث الافراد، لهذا خبر هر دو مفرد و جمع واقع میشود. (غیاث ). در این مورد نیز باید گفت که صحیح آن است که : خبر «هر» مفرد و خبر و فعل برای «همه » جمع استعمال شود و «هر» به معنی یک یک از افراد است و «همه » معمولاً به معنی «کل » و «تمام » افراد با هم است . با این حال گاه «همه » به معنی «هر» به کار میرود: همه کس یا همه جا یا همه چیز : برگزیدم به خانه تنهائی ازهمه کس درم ببستم چست . شهید بلخی . همه نیوشه ٔخواجه به نیکویی و به صلح همه نیوشه ٔ نادان به جنگ و کار نغام . رودکی . کنون کنده و سوخته خانه هاشان همه بازبرده به تابوت و زنبر. رودکی . هر کسی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بت است و ما شمنیم . رودکی . از آبنوس، دری اندر او فراشته بود بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار. ابوالمؤید بلخی . چون کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد شوم چون بوم بدآغال و چو دمنه محتال . معروفی . همه کبر و لافی به دست تهی به نان کسان زنده ای سال و ماه . معروفی . همه بازبسته بدین آسمان که بر پرده بینی بسان کیان . ابوشکور. اگر روزی از تو پژوهش کنند همه مردمانت نکوهش کنند. ابوشکور. و این قوم را با همه قومی که گرداگرد ایشان است جنگ است و دشمنی است . (حدود العالم ). و همه طیبی که آنجا برند از هوای آنجا بوی او برود. (حدودالعالم ). خروشان و کفک افکنان و سلیحش همه ماردی گشته و خنگش اشقر. خسروی سرخسی . چشم چون جامه ٔ غوک است گرفته همه سال لفج چون موزه ٔ خواجه حسن عیسی کج . منجیک . تو نزد همه کس چو ماکیانی اکنون تن خود را خروس کردی . عماره . همه یاوه همه خام و همه سست معانی با حکایت تا پساوند. لبیبی . ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ کجا شد آن همه دعوی کجا شد آن همه ژاژ؟ لبیبی . همه سر آرد بار آن سنان نیزه ٔ او هرآینه که همی خون خورد سر آرد بار. دقیقی . همه نامداران آن مرز را چو طوس و چو کاووس و گودرز را. فردوسی . چو دیدند ایرانیان روی او همه برنهادند بر خاک رو. فردوسی . ز رنجی که ایدر شهنشاه برد همه رومیان آن ندارند خرد. فردوسی . همه عالم ز فتوح تو نگارین گشته ست همچو آگنده به صد رنگ نوآیین سیرنگ . فرخی . با هنر او همه هنرها یافه با سخن او همه سخنها ترفند. فرخی . گفت کاین مردمان بی باکند همه همواره دزد و چالاکند. عنصری . به همه شهر بوداز او آذین در بریشم چو کرم پیله زمین . عنصری . گر کسی گوید که در گیتی کسی برسان اوست گر همه پیغمبری باشد بود یافه درای . منوچهری . عاشق از دور به معشوقه ٔ خود درنگرید بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید. منوچهری . بدان نامه بیارامید و همه نفرتها زائل گشت . (تاریخ بیهقی ). آن نظام بگسست و کارها همه دیگر شد. (تاریخ بیهقی ). من از بهر عباسیان انگشت درکرده ام در همه جهان و قرمطی میجویم . (تاریخ بیهقی ). همه عدل ورز و همه مکرمت کن همه مال بخش و همه محمدت خر. ناصرخسرو. جانم همه در اضطراب بندد چشمم همه در انتظار دارد. مسعودسعد. گرچه ایشان اقارب اند همه در اقارب عقارب اندهمه . سنائی . همه نقود خانه پیش چشم من آمدی . (کلیله و دمنه ). تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور همه سروی ز خاک و او از نور. نظامی . چون که مرا زین همه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهند. نظامی . ورای همه گوهری بودِ او همه رشته ای گوهرآمود او. نظامی . یک مؤذن داشت بس آواز بد شب همه شب میدریدی حلق خود. مولوی . نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری . سعدی . امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو بیرون کرد از سر همه سودایی . سعدی . از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست در همه شهری غریب در همه ملکی گداست . سعدی . ناچار هرکه صاحب روی نکو بود هر جا که بگذرد همه چشمی بر او بود. سعدی . - این همه ؛ مقدار زیاد. این مقدار : این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد اجر صبری ست کز آن شاخ نباتم دادند. حافظ. حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست . حافظ.