همداستانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همداستانی . [ هََ ] (حامص مرکب ) هم داستانی . توافق . اتحاد عقیده . هم اندیشی : بجنبیدش به دل در مهربانی نمود از خامشی همداستانی . فخرالدین گرگانی . - همداستانی کردن ؛ موافقت کردن . پذیرفتن . قبول کردن : ... که همداستانی مکن روز و شب که در پیش خسرو گشایند لب . فردوسی . جهاندار همداستانی نکرد ز ایران و توران برآورد گرد. فردوسی . نه هرگز بدان را به بد داده یاری نه هرگز به بد کرده همداستانی . فرخی . ایا خواجه همداستانی مکن که بر من تحمل کند ابتری . منوچهری . ◄ (اِ) زری را گویند که از رعایا در وجه خراج و مال گیرند، و به عربی مال الرضا خوانند. (برهان ) : این خراج بر خلق انوشیروان نهاد که ملک را از خواسته چاره نیست . و رعیت را گرد کرد و همه ٔ زمینها را مساحت کرد و به همداستانی رعیت آن خراج نهاد. (تاریخ بلعمی ). و این خراج را خراج همداستانی نام کردند یعنی مال الرضا. (تاریخ بلعمی ).