همدمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همدمی . [ هََ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به همدم . رجوع به همدم (ص مرکب ) شود.
همدمی . [ هََ دَ ] (اِخ ) همدمی مشهدی . به صنعت کاسه گری منسوب است . این مطلع از اوست : بی رخت ماتم غمی دارم ماتمی و چه ماتمی دارم . (از مجالس النفائس میر علیشیر ص ٧٩ از ترجمه ٔ فارسی ). وی در قرن نهم هجری میزیسته است .
همدمی . [ هََ دَ ] (حامص مرکب ) هم دمی . همدم شدن . یار بودن . دوستی . مهربانی . هم نفسی . همنشینی . مصاحبت : ای صبا طرف در گلستان کن همدمی با هزاردستان کن . سیدحسن غزنوی . بگذار مرا در این خرابی کز من دم همدمی نیابی . نظامی . از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان از او خالی . نظامی . گفتم از همدمی و هم کیشی نامها را بود به هم خویشی . نظامی . - همدمی کردن ؛ موافقت . همکاری کردن : چرا مر اهل عصیان را به عصیان همدمی کردی نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان . ناصرخسرو.