همراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همراز. [ هََ ] (ص مرکب ) هم راز. محرم اسرار. شخصی که از او هیچ چیز پنهان نکنند. (برهان ). دو تن که رازهای خود را به یکدیگر میگویند : مر این هر دو با رستم نامدار شب و روز بودند همراز و یار. فردوسی . سرافیل همرازش و هم نشست براق اسب و جبریل فرمان پرست . اسدی . ز شست خدنگ افکنان خاست جوش کمان گوشه ها گشت همراز چوش . اسدی . بر بستر خاک بی ندیم و همراز و خود خداوند کشور و امیر لشکر بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا کی دم اهل، اهل دم کو همراز کجا و همدمم کو؟ نظامی . به روزش آهوان دمساز بودند گوزنانش به شب همرازبودند. نظامی . کاین غزل گفته شد چو دمسازان زو خبر یافتند همرازان . نظامی . رفیقان همراز را کن وداع عزیزان همدرد را کن درود. عطار. ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من . مولوی . آن زمان که بحث عقلی ساز بود این عمر با بوالحکم همراز بود. مولوی . گاهی سموم قهر تو همدست با خزان گاهی نسیم لطف تو همراز با صبا. سعدی . آری به هر کجا که روم خرقةالادب باشد مرا ملازم و همراز و یار غار. ابن یمین . ما بی غمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و هم نفس جام باده ایم . حافظ. کارم بدان رسید که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد. حافظ. - همراز شدن ؛ با یکدیگر راز گفتن : چو بشنید زن درزمان بازشد تو گفتی که با باد همراز شد. فردوسی . با کبوتر باز کی شد هم نفس کی شود همراز عنقا با مگس ؟ مولوی . - همراز گشتن ؛ همراز شدن : چو او رفت شاه جهان بازگشت ابا موبد خویش همراز گشت . فردوسی . بدیشان گفت اگر ما بازگردیم وگر با آسمان همراز گردیم . نظامی . - همرازی . رجوع به این مدخل شود.