همسال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همسال . [ هََ ] (ص مرکب ) هم سال . هم سن . (آنندراج ). دو تن که به یک اندازه عمر کرده باشند. (یادداشت مؤلف ). همزاد : کنون صد پسر گیر همسال او به بالا و چهر و بر و یال او. فردوسی . سیاوش مرا بود همسال و دوست روانم پر ازدرد و اندوه اوست . فردوسی . به بازی به کوی اند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من . فردوسی . همسال آدم آهنش در حله ٔ آدم تنش آن نقطه بر پیراهنش چون شیرحوا ریخته . خاقانی . بخشود بر آن غریب همسال همسال تهی نه، بلکه هم حال . نظامی . شد نفس آن دو سه همسال او تنگ تر از حادثه ٔ حال او. نظامی . غمی کآن با دل نالان شود جفت به همسالان و هم حالان توان گفت . نظامی . داغ فرزند و هجر همسالان همه دیدی نمیشوی نالان ؟ اوحدی .