همسری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همسری . [ هََ س َ ] (حامص مرکب ) برابری و مساوات . (آنندراج ) : شیربیابان را با مرد جنگ همسری و همبری و شرکت است . ناصرخسرو. نی زرّ خالصی ؟ ز پی همسری ّ جو موقوف حکم پله وشاهین چه مانده ای ؟ خاقانی . برون آرش از دعوی همسری کز این پایه دارا کند سروری . نظامی . درخت کدو تا نه بس روزگار کند دعوی همسری با چنار. نظامی . سران را گوش بر مالش نهاده مرا در همسری بالش نهاده . نظامی . نحس شاگردی که با استاد خویش همسری آغازد و آید به پیش . مولوی . همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند. مولوی . - همسری جستن ؛ خود را برتر از دیگری دیدن، یا کوشش برای برابر شدن با کسی : کسی کاو با من اندر علم و حکمت همسری جوید همی خواهد که گِل بر آفتاب روشن انداید. ناصرخسرو. ◄ زناشویی .ازدواج : پذیرفت شاهنشه از مادرش نهاد افسر همسری بر سرش . نظامی .