همشیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همشیره . [ هََ رَ / رِ ] (ص مرکب ) آنکه با دیگری بدون قرابت نسبت، از یک پستان شیر خورد. (یادداشت مؤلف ). هر پسر و یا دختری که با دیگری از پستان یک دایه شیر خورد. در تداول امروز به معنی خواهر به کار میرود. ج، همشیرگان : پیغامبر علیه السلام را همشیره ای بود از این دایه، روزی این همشیره گوسفندان برگرفت و بر کوه برد. (تاریخ بلعمی ). ابا آنکه همشیره بودی ورا کجا آب از او تیره بودی ورا. فردوسی . که هستند همشیرگان پدر سزد گر بجویی از ایشان خبر. فردوسی . که من چون ز همشیرگان برترم همی بآسمان اندر آید سرم . فردوسی . پروردگار دینی آموزگار فضلی هم پیشه ٔ وفایی همشیره ٔ سخایی . فرخی . دولتش همشیره و دل همره و دین همنشین نصرتش هم زانو و اقبال همروی سرای . منوچهری . نه بر شیرین نه بر من مهربان است نه با همشیرگان شیرین زبان است . فردوسی . بسی بود همشیره با شاخ گل بسی بودهمخوابه با شیر نر. مسعودسعد. خاقان اعظم آنکه بقا با سعادتش همشیره ٔ ابد شد و پیمان تازه کرد. خاقانی . نیز چون همشیره با شروان رسید کار شروان دست بالادیده ام . خاقانی . آن می که محیطبخش گشته ست همشیره ٔ شیره ٔ بهشت است . نظامی . شکر همشیره ٔ دندان من شد وفا همشهری پیمان من شد. نظامی . تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین همشیره ای . مولوی . همشیره ٔ جادوان بابِل همسایه ٔ لعبتان کشمیر. سعدی . رجوع به همشیر و همشیرگی شود.