همو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همو. [ هََ ] (ق + ضمیر) (از: هم + او) نیز او. همچنین او : با نکوکردگان نکو می کرد قهر بدگوهران همو می کرد. نظامی .
همو. [ هََ م ْوْ ] (ع مص ) روان شدن اشک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
همو. [ هََ ] (اِخ ) دهی است از بخش کلیبر شهرستان اهر که ١٠ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).