همواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همواره . [ هََ م ْ رَ / رِ ] (ق ) پیوسته و همیشه و مدام . (برهان ). هماره . هموار : به خط و آن لب و دندانْش بنگر که همواره مرا دارند در تاب . پیروز مشرقی . خواسته تاراج گشته سر نهاده بر زیان لشکرت همواره یافه چون رمه ی ْ رفته شبان . رودکی . کردم روان و دل را بر جان او نگهبان همواره گردش اندر گردان بوند و کاوان . دقیقی . همواره پراپیخ است آن چشم فژاکن گویی که دو بوم آنجا بر خانه گرفته ست . عماره . همی بود همواره با من درشت برآشفت یکبار و بنمود پشت . فردوسی . چه گویی کنون کار فرشیدورد که بوده ست همواره با داغ و درد. فردوسی . بر او آفرین کرد گشتاسب و گفت که با توخرد باد همواره جفت . فردوسی . این بود ملک را به جهان وقتی آرزو وین بود خلق را همه همواره در ضمیر. فرخی . همواره پادشاه جهان بادا آن حق شناس حق ده حرمت دان . فرخی . گفت کاین مردمان بی باکند همه همواره دزد و چالاکند. عنصری . همواره باش مهتر و همواره جاودان مه باش جاودانه و همواره باش حی . منوچهری . رازدار من تویی همواره یار من تویی غمگسار من تویی من آن تو، تو آن من . منوچهری . جهان همواره گرد آمد بر او بر نه بر رامین که بر دینار و گوهر. فخرالدین اسعد. گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم همواره پیش دیو بداندیش چاکرند. ناصرخسرو. با طاعت و ترس باش همواره تا از تو به دل حسد برد ترسا. ناصرخسرو. امروز همواره عبادت می کنند. (کلیله و دمنه ). نه پیوسته باشد روان در بدن نه همواره باشد زبان در دهن . سعدی . عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شبخیز بود. سعدی . تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است . حافظ. ◄ یکسر. تماماً : شب است اکنون که خورشیدم برفته ست جهان همواره تاریکی گرفته ست . فخرالدین اسعد. رجوع به هموار شود.