همواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همواری . [ هََ م ْ ] (حامص ) برابری . تساوی . استواء.(یادداشت مؤلف ). ◄ هموار بودن یا شدن . یکدستی . برابری سطح قسمتهای مختلف چیزی : اندر کشکاب لزوجتی است با نرمی و لغزانی و پیوستگی یعنی همواری قوام . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ مناسبت . با خواست کسی جور آمدن . موافقت : هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتی است کی پذیرد همواری ؟ رودکی . چیزی که تو پنداری در حضرت و در غربت کاری که تو اندیشی در کژی و همواری . منوچهری . ◄ نرمی و ملایمت : می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را هرکجا باید درشتی کرد همواری چه سود؟ صائب .