هموار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هموار. [ هََ م ْ ] (ص ) مستوی . هم سطح . (یادداشت مؤلف ). آنچه قسمتهای مختلف آن در یک سطح باشد از زمین و جز آن : آشکوخد بر زمین هموار بر همچنان چون بر زمین دشخوار بر. رودکی . چو پشته پشته شد از کشته پیش روی ملک فراخ دشتی چون روی آینه هموار. فرخی . بس بناهاکه او برآورده ست باز کرده ست با زمین هموار. مسعودسعد. می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را هرکجا باید درشتی کرد همواری چه سود. صائب . ◄ موافق مقام . مناسب . موافق میل : سخن را جای باید جست هموار به میدان در رود خوش اسب رهوار. ناصرخسرو. نه همه سال کار هموار است نه به هر وقت حال یکسان است . مسعودسعد. - هموار کردن ؛ موافق کردن . مناسب کردن : هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتی است کی پذیرد همواری ؟ رودکی . و رجوع به مدخل هموار کردن شود. - ناهموار ؛ ناموافق . نامناسب . تحمل ناپذیر : مرنجان جان ما را گر توانی بدین گفتار ناهموار هموار. رودکی . ◄ برابر و یکسان و به یک طریق . (برهان ). ◄ (ق ) همیشه و دائم . (برهان ). پیوسته . همواره . هماره : مرنجان جان ما را گر توانی بدین گفتار ناهموار هموار. رودکی دیدن شاه برتو فرخ باد همچو بر شاه دیدنت هموار. فرخی . آن کیست که این لفظ همی گوید با تو جز من که به هر شعر همی گویم هموار. فرخی . وگر بیابد روزی هزارسنگ درم هزار و صد بدهد کارش این بود هموار. فرخی . همچون سر پستان عروسان پری روی وندر سر پستان بر شیر آمده هموار. منوچهری . زیرا که نزاده ست شما را کس هموار بر خاک همی زاده ٔ زاینده بزایید. ناصرخسرو. از تو هموار همی دزددعمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش . ناصرخسرو. صبا باز با گل چه بازار دارد؟ که هموارش از خواب بیدار دارد. ناصرخسرو. مر مرا دولت تو فرماید که همیشه همی رود هموار. مسعودسعد. خوب حالی و خوش نشاطی بود دوش با روی او مرا هموار. مسعودسعد. شمس نزد اسد رود مادام روح سوی جسد رود هموار. خاقانی . که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند هموار و ماری به دست . سعدی . ◄ یکسر.همه با هم : تو را به اصل بزرگ ای بزرگوار کریم زیادتی است بر آزادگان همه هموار. فرخی . ◄ (ص ) یکدست . در همه ٔ قسمتها به یک نسبت . - هموار شدن ؛ یکدست شدن : باید کوفت و می سرشتن تا هموار شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). در شراب تر باید کردن و حل کردن و در هاون بمالیدن تا هموار شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).