همچون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همچون . [ هََ چُن ْ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) همچو. مانند. چون . نظیر : ایستاده دید آنجا دزد غول روی زشت و چشمها همچون دغول . رودکی . انگِشت برِ رویش مانند بلور است پولاد برِ گردن او همچون لاد است . خسروانی . گویی همچون فلان شدم نه همانا هرگز چون عود کی تواند شد توغ ؟ منجیک . فلک مر جامه ای را ماند ازرق ورا همچون طراز خوب کرکم . منجیک . ای عشق ز من دور که بر من همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم بالو. شاکری . یکی بیشه ای دید همچون بهشت که گفتی سپهر اندر او لاله کشت . فردوسی . چو بشنید مهراب شد شادمان به رخ گشت همچون گل ارغوان . فردوسی . چو بیرون شد از شهر خود با سپاه بر او روز همچون شب آمد سیاه . فردوسی . همچون رطب اندام و چو روغَنْش سراپای همچون شبه زلفان وچو پیلسته ش آلست . عسجدی . بیش بین چون کرکس و جولان کننده چون عقاب راهوار ایدون چو کبک و راست رو همچون کلنگ . منوچهری . تاک رز را دید آبستن چون داهان شکمش خاسته همچون دم روباهان . منوچهری . مردم اندرخور زمانه شده ست نرد چون شاخ و شاخ همچون نرد. کسائی . ... بیشتری از جهان گرفته و میگیرد، تو نیز همچون پدر باشی . (تاریخ بیهقی ). چه مرد است آنکه همچون هم نباشد مر او را در جهان گفتار و کردار. مسعودسعد. هیچ جنبنده نیست اندر زمین و نه هیچ پرنده اندر هوا که نه ایشان نیز همچون امتی اند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). همچون کسانی نباشند که مشت در تاریکی زنند. (کلیله و دمنه ). بادی پیدا آید و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنیر گردد. (کلیله و دمنه ). زیر آن اژدهای همچون قیر می شد از ریزش آب معنی گیر. نظامی . لیکن برِ کوه قاف پیکر همچون الف است هیچ در بر. نظامی . شب روشن روان ماه جهانتاب گدازان گشت همچون برف در آب . نظامی . عمر همچون جوی نونو میرسد مستمری مینماید در جسد. مولوی . دفتر صوفی سواد و حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست . مولوی . دگر با ما مگو ای باد گلبوی که همچون بلبلم دیوانه کردی . سعدی . به گیتی بتر زین نباشد بدی جفابردن از دست همچون خودی . سعدی . کافر ار قامت همچون بت زیبای تو بیند بار دیگر نکند سجده ٔ بتهای رخامی . سعدی .