هنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنی . [ هََ ن ْی ْ ] (ع مص ) کردن . (منتهی الارب ): ذهبت و هنیت ؛ کنایه از رفتم و کاری را کردم . (از اقرب الموارد).
هنی . [ هََ نی ی ] (ع ص ) خوشگوار و گوارنده . (غیاث ). هنی ٔ : محلش سنی باد و دولت هنی جهانش رهی باد و گردون غلام . مسعودسعد. لشکر او از خصب آن قلعه به مرتعی هنی و مربعی سنی رسیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سلطان را آن فتح سنی و نجح هنی تمام گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). روزی بی رنج می دانی که چیست قوت ارواح و ارزاق هنی است . مولوی . در نظر دشمنان نوش نباشد هنی وز قبل دوستان نیش نباشد گزند. سعدی . مطلب گر توانگری خواهی جز قناعت که دولتی است هنی . سعدی . به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر میرسد روزی . حافظ.