هوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوان . [ هََ ] (ع مص ) ناتوان و درویش گردیدن و برجای ماندن . ◄ خوار گردیدن . (اقرب الموارد). هون . مهانة. (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) خواری و بی عزتی . (غیاث ) : قسمش از مهرگان سعادت و عز قسم بدخواه او بلا و هوان . فرخی . صدر دیوان وزارت رست از زرق و دروغ رادمردان جهان رستند از ذل و هوان . فرخی . جاودان زین گونه بادا عیش او عیش بدخواهش به تیمار و هوان . فرخی . گر نیستت خبر که چه خواهد همی نمود بدخو جهان، تو را ز غم و رنج و از هوان . ناصرخسرو. آنکه از نیست هست کردندش او به راحت رسد همی ز هوان . ناصرخسرو. دل من با هوا زان پس نیامیخت که زیر هر هوا اندر، هوان دید. مسعودسعد. بدان دم اندر راندم همی ز دیده سرشک دل از هوا رنجور و من از هوان مضطر. مسعودسعد. روزی چه طلب کنم به خواری ؟ خود بی طلب وهوان ببینم . خاقانی . نکرد با من از این ناکسان کس احسانی کز آن سپس نه به چشم هوان به من نگریست . خاقانی . پیش تیغش کآتش نمرود را ماند ز چرخ کرکسان پر بر سر خاک هوان افشانده اند. خاقانی . فریاد از آن زمان که تن نازنین ما در بستر هوان فتد و ناتوان شود. سعدی . مسکین اسیر نفس و هوا کاندر آن مقام با صدهزار غصه قرین هوان شود. سعدی .
هوان . [ هَُ ] (اِخ ) دهی است از بخش ثلاث شهرستان کرمانشاهان . دارای ١٠٠ تن سکنه، آب آن از چاه و محصول عمده اش غله و حبوبات و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).