هودج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هودج . [ هََ / هُو دَ ] (ع اِ) چیزی چون سبدی بزرگ و سایبانی بر سر آن که بر پشت اشتر نهند و بر آن نشینند و آن مانند کجاوه و پالکی جفت نیست . (یادداشت مؤلف ). کجاوه ای که در آن زنان نشینند و عماری شتر. (غیاث ). هوده . بارگیر. (منتهی الارب ) : ز ایوان شاه جهان تا به دشت همی اشتر و اسب و هودج گذشت . فردوسی . ز هودج فروهشته دیبا جلیل سپاه ایستاده رده خیل خیل . فردوسی . صحن زمین ز کوکبه ٔ هودج آنچنانک گفتی که صدهزار فلک شد مشهرش . خاقانی . آن به که پیش هودج جانان کنی نثار آن جان که وقت صدمه ٔ هجران شود فنا. خاقانی . طالعش را شهسواری دان که بار هودجش کوهه ٔ عرش معلا برنتابد بیش از این . خاقانی . پرده نشینان که درش داشتند هودج او یک تنه بگذاشتند. نظامی . آنکه با یار هودجش نظر است نتواند به ساربان گفتن . سعدی . تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف کاردان . سعدی . - هودج خانه ؛ هودج . عماری : سرافیل آمد و پر برفشاندش به هودج خانه ٔ زخرف نشاندش . نظامی . - هودج نشین ؛ آنکه در هودج نشیند. (یادداشت مؤلف ).