هو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هو. [ هََ / هُو ] (اِ) زردآب و ریمی را گویند که از زخم و جراحت برمی آید. ◄ آب دزدیدن زخم و جراحت را نیز گفته اند. (برهان ). و در این صورت هو مبدل اَو و آب است . (از انجمن آرا). ◄ ماه . قمر. ◄ ابر. (ناظم الاطباء).
هو. (اِ) آه و نفس . (برهان ). هوی .رجوع به هوی شود. ◄ (اِ صوت ) کلمه ای است که از برای آگاهانیدن و خبر کردن گویند. (برهان ). - های و هو یا هیاهو ؛ به معنی هلالوش و بانگ و فریاد و مشغله است : چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست چه مجلس است کز او های و هو نمی آید. سعدی . ◄ در اصطلاح عرفا و اهل معنی به معنی ناله و زاری به درگاه حق تعالی است : چون گوزنان هویی از جان برکشم کآن شکار آهوان بدرود باد. خاقانی . در آن ساعت که ما مانیم و هویی ز بخشایش فرومگذار مویی . نظامی . گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلب گاهی می درید. حافظ.
هو. [ هََ / هُو ] (اِ) خبر بی اصل . خبر دروغ . سروصدا درباره ٔ چیزی که حقیقت ندارد. چُو. - هو انداختن ؛ خبری بی اساس را در میان مردم شایع کردن . - هوچی ؛ کسی که خبرهای بی اساس را برای منافع خود شایع کند. - هو کردن ؛ درباره ٔ کسی خبر بی اساس و زیان آور انتشار دادن و او رادر نظر مردم پست کردن . - یک هو ؛ غفلةً. بی خبر. ناگاه .