هیرمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیرمند. [ م َ ] (اِ مرکب ) آتش پرست که ملازم آتش باشد. مرکب از هیر به معنی آتش + مند به معنی صاحب و دارای ...
هیرمند. [ م َ ] (اِخ ) نام رودی است عظیم در سیستان . گویند از کوههای غور و غرجستان خیزد و به زمین داور و بست بگذرد و هزار نهر در آن داخل شود و هزار نهر از آن خارج گردد و در هیچ حالت زیاد و کم ننماید. (انجمن آرا) (آنندراج ) : از این پس بیامد سوی هیرمند همی بود ترسان ز بیم و گزند سراپرده زد بر لب هیرمند به فرمان پیروز شاه بلند. فردوسی . چو برگردد او از لب هیرمند تو پای اندرآور به رخش بلند. فردوسی . اندر این اندیشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هیرمند آمد به گوشم ناگهان . فرخی .
هیرمند. [ م َ ] (اِخ ) و هیربد، لقب گشتاسب شاه بود. (انجمن آرا) (آنندراج ).