هیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیش . [هََ ] (ع مص ) تباهی افکندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ جنبیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ برانگیختن . ◄ برانگیخته شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ نرم دوشیدن . ◄ فراهم آوردن . ◄ سخن بسیار گفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ طرب کردن . (از اقرب الموارد).
هیش . (اِ، ص، ق ) بر وزن و معنی هیچ است که لاشی ٔ و معدوم باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : امروز در این دور دریغی نخورد هیش از عدل تو یک سوخته بر عدل عمربر. سنایی . هرکه آمد هرکه آید میرود این جهان محنت سرایی بیش نیست احمد جامی تو را پندی دهد آخرت را باش دنیا هیش نیست . احمد ژنده پیل (از آنندراج ). ◄ (اِ) بافته ای را گویند از کتان که بیشتر در بلاد هندوستان بافند. ◄ آهن جفت و آن آهنی باشد که زمین را به آن شیار کنند. (برهان ) (انجمن آرا). خیش .