واجب آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واجب آمدن . [ ج ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) لازم بودن . واجب شدن . لازم شدن : آنچه به حکم معدلت و راستی واجب آمدی بر آن رفتی . (تاریخ بیهقی ). که کرمشان به عطسه ماندراست کاید الحمد واجب آخر کار. خاقانی . واجب آمد چونکه بردم نام او شرح کردن رمزی از انعام او. مولوی . پس واجب آمد معلم پادشاهزاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان . (گلستان ). واجب آمد بر آدمی شش حق اولش حق واجب مطلق . اوحدی .