واجب شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واجب شدن . [ ج ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )لازم شدن . فریضه بودن . لازم گشتن . فرض شدن . واییدن . بایستن . (ناظم الاطباء). وجوب . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). وأی . (تاج المصادر بیهقی ). کذب : کذب علیک الغسل ؛ واجب شد بر تو غسل . (منتهی الارب ) : مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کاری که به او حواله نمود. خدا و واجب شد بموجب نص از امام پاک قادر باﷲ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١١). گفتم که نماز از چه بر اطفال و مجانین واجب نشود تا نشود عقل مخیر. ناصرخسرو. گر کسی یابد در این کو خانه ای هر دمش واجب شود شکرانه ای . عطار.