واجبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واجبی . [ج ِ ] (ص نسبی، اِ) نوره . طین . حنازرد. (یادداشت مؤلف ). به اصطلاح مردم تهران نوره که بدان مویها را سترند. (ناظم الاطباء). ◄ وظیفه . روزینه . (غیاث ) (آنندراج ). راتبه . مقرر. (آنندراج ) : میرسد واجبی ما ز نهان خانه ٔ غیب ما چه شرمندگی از عالم امکان داریم . صائب (از آنندراج ). ◄ حاصلی را که ضرابی باشیان ضابط و تحویلدار به جهت سرکار خاصه ٔ شریفه ضبط مینمایند واجبی میگویند. (تذکرة الملوک ). و واجبی سرکار دیوان از طلا و نقره که در ضرابخانه مسکوک میشده . در سوابق ایام بدین موجب بوده، طلا از قرار مثقالی سی دینار، نقره، از قرار مثقالی دو دینار. و ثانیاً معیران تدریجاً به جهت کفایت سرکار دیوان بر قدر واجبی افزوده طلا را از قرار مثقالی پنجاه دینار و نقره پنج دینار استمرار داده بودند. و در سالی که شاه سابق به قزوین حرکت مینمود وزن عباسی را هفت دانگ مقرر و بعد ازمعاودت از سفر مزبور قبل از ایام محاصره ٔ اصفهان محمدعلی بیک معیر الممالک به جهت توفیر سرکار دیوان اعلی و مزید انتفاع سرکار خاصه به خدمت شاه سابق عرض و یک دانگ از وزن عباسی را کم نموده عباسی را شش دانگ مسکوک و یک دانگ نقره اضافه را علاوه ٔ واجبی نموده، از آن تاریخ الی نه ماهه سال جلوس شاه محمود واجبی ضرابخانه به همان دستور شاه سابق بدین موجب .ضبط و انفاد میشد... (تذکرةالملوک ص ٢٢ و ٢٣).