واحدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واحدی . [ ح ِ ] (اِخ ) یکی ازشعرای ایران . وی به عهد جلال الدین محمداکبر پادشاه به هند رسید اما ناکام به وطن خود بازگشت . از اوست : کور میخواهم ز گریه دیده ٔ اغیار را تا نبیند چشم بد دیگر جمال یار را. # واحدی تائب و زاهد شده بودی دو سه روز باز عاشق شده ای جای مبارکباد است . (تذکره ٔ صبح گلشن ) (قاموس الاعلام ترکی ).
واحدی . [ ح ِ ] (اِخ ) یکی از شعرای عثمانی و فرزند قره داودزاده سلیمان چلبی است . وی ابتدا تابع طریقه ٔ علما بود پس از آن به سیر و سلوک گرائید و سپس کنج زهد و قناعت را برگزید. (قاموس الاعلام ترکی ج ٦).
واحدی . [ ح ِ دی ی ] (ص نسبی ) منسوب به واحد.