وارهاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وارهاندن . [ رَ دَ ] (مص مرکب ) وارهانیدن . آزاد کردن . خلاص کردن . رها کردن . بازرهانیدن . نجات دادن . خلاص بخشیدن : بزن برق وار آتشی در جهان جهان را ز خود واره و وارهان . نظامی . کشد گرگ از یکی سو تا تواند ز دیگر سو شبان تا وارهاند. نظامی . کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم . نظامی . آن سگی که میگزد گویم دعا که از این خو وارهانش ای خدا. مولوی . عاصیان و اهل کبائر را بجهد وارهانم از عقاب نقض عهد. مولوی . قطره ٔعلم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاک تن . مولوی . این جهان زندان و ما زندانیان حفر کن زندان و خود را وارهان . مولوی . مرا رضای توباید نه زندگانی خویش اگر مراد تو قتل است وارهان ای دوست . سعدی . پروانه ام اوفتان و خیزان یک بار بسوز ووارهانم . سعدی . و رجوع به رهانیدن و رهاندن و بازرهانیدن شود.