واسطه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س طِ) [ ع. واسطة ]<BR>۱- (اِفا.) میانجی.<BR>۲- دلاُل.<BR>۳- مرکز، ناحیه، کرسی.<BR>۴- شفیع.<BR>۵- سبب، علت، انگیزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س طِ) [ ع. واسطه ] ۱- (اِفا.) میانجی. ۲- دلاُل. ۳- مرکز، ناحیه، کرسی. ۴- شفیع. ۵- سبب، علت، انگیزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واسطه . [ س ِ طَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان . در ٥٦ هزارگزی مغرب راور و یک هزارگزی راه فرعی راور به کرمان واقع است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
واسطه . [ س ِ طَ / طِ ] (از ع، اِ) واسطة: در میان بونده . (آنندراج ). هر چیزی که در میان واقع میگردد. (ناظم الاطباء). وسط. میان : و الا واسطه ٔ آن به حیرت کشد. (کلیله و دمنه ). در واسطه ٔ نیشابور سمکی تا سماک و فلکی ثامن بر افلاک ظاهر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٤٣٩).قلعه ٔ او در واسطه ٔ بیشه های به انبوه بود. (ترجمه تاریخ یمینی چ سنگی ص ٤١٥). چون بواسطه ٔ دیار هند رسید لشکر به تخریب دیار... دست برگشاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٢٩٢). ◄ میانجی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وسیط. (اقرب الموارد) : جز ثنای تو نیست واسطه ای به میان من و میان قلم . مسعودسعد. بی واسطه ٔ خیال با دوست خلوت کنم و دمی سرآرم . خاقانی . مرگ از پی خلاص تو غمخوار و واسطه ست جان کن نثار واسطه غمگین چه مانده ای . خاقانی . هرچ از تو بما رسد پذیریم این واسطه از میان بینداز. عطار. من نخواهم فیض حق از واسطه که هلاک خلق شد این رابطه . مولوی . واسطه حمام باید ز ابتدا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را. مولوی . بی حجابی آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای . مولوی . پس دل عالم ویست ایرا که تن میرسد از واسطه این دل بفن . مولوی . آن دعا حق میکند چون او فناست آن دعا و آن اجابت ازخداست واسطه ٔ مخلوق نی اندر میان بیخبر زان لابه کردن جسم و جان . مولوی (مثنوی ج ٣ ص ١٢٧). - باواسطه ؛ مع الواسطه . با میانجی . - بی واسطه ؛ بی میانجی : ایشان را هیچ لقبی ارزانی ندارند و خلعت نفرستند بی واسطه ٔ این خاندان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٤). ناچار وزیری می باید که بیواسطه کار راست نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٢). پس فقیر آن است کو بیواسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست صاحب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه . مولوی . اندر آتش کی روی بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه . چشم جادوی تو بیواسطه ٔ کحل کحیل طاق ابروی تو بیواسطه ٔ وسمه وسیم . سعدی . ◄ در اصطلاح شطاریان صورت پیر و مرشد را گویند که در وقت ذکر گفتن مرید چشم بر صورت ایشان دارد. (آنندراج، از بهارعجم و کشف اللغات ). ◄ خواستگار.(ناظم الاطباء). ◄ پایتخت . قاعده . کرسی . (از یادداشتهای مؤلف ) : و من عادتهم الاقامة بطمغاج و هی واسطة الصین و نواحیها. (سیرت جلال الدین منکبرنی فی تألیف محمدبن احمد النسوی ). ◄ گوهری که در وسط قلاده است . (از اقرب الموارد). جوهر میانگی گزیده . (آنندراج ). بزرگترین مروارید یا گوهر یا مهره ای که در دست بند و یا گلوبند باشد. (ناظم الاطباء) : شعر سلکیست ورا واسطه مدح تو بزرگ سال سلکیست ورا واسطه ماه اعظم . سوزنی . ◄ پیش پالان . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به واسطةالکور شود. ◄ علت . (اقرب الموارد) (المنجد). سبب . موجب . باعث . جهت . دلیل . بابت . وجه : واسطه ٔ این ضعف و کوچک هیکلی نک بیان کن سرمدار از من خفی . مولوی - بواسطه ٔ ؛ در تداول فارسی، بعلت . بموجب . بسبب . به جهت . ◄ (اصطلاح فلسفی ) سبب . موجب واسطه از نظر فلسفی اقسامی دارد، یکی واسطه در ثبوت است و آن امری است که سبب وجود امری دیگر باشد مانند آتش برای حرارت . دیگر، واسطه دراثبات که سبب علم به امر دیگر است مانند دود برای آتش . سدیگر واسطه در عروض که سبب صدق عنوانی است به امر دیگر مانند حرکت کشتی که موجب حرکت مسافر کشتی است . (از فرهنگ علوم سیدجعفر سجادی ).
واسطه . [ س ِ طَ ] (اِخ ) دهی است بین کاشان و اصفهان که در چهارده فرسنگی کاشان و هجده فرسنگی اصفهان واقع شده است . حمداﷲ مستوفی درباره ٔ آن چنین آرد: من کاشان الی اصفهان : از کاشان تا دیه تهرود هشت فرسنگ ازو تا دیه واسطه شش فرسنگ ازو تا رباط مورچه خورد شش فرسنگ ازو تا دیه سین هشت فرسنگ و به راه میانی از واسطه تا سین دوازده فرسنگ اما آبادانی نیست و از سین تاشهر اصفهان چهار فرسنگ جمله باشد. (نزهة القلوب ).
مترادف و متضاد واژهدان
خواهشگر، شفیع، میانجی دلال، رابط محرک، مسبب سبب، علت
واژگان فارسی سره واژهدان
میانگین، میانجی، میانگی، میاندار، میانجیگری، پادر میانی