واضح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض) [ ع. ] (اِفا.) پیدا، نمایان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ض) [ ع. ] (اِفا.) پیدا، نمایان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واضح . [ض ِ ] (اِخ ) (الَ ...) ستاره ٔ صبح . (ناظم الاطباء).
واضح . [ ض ِ ] (ع ص ) پیدا و آشکار. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). روشن و هویدا. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). گشاده . عیان . فاش . ظاهر. بارز : و به معجزات ظاهر و دلایل واضح مخصوص گردانید. (کلیله و دمنه ). - واضح بودن ؛ آشکار و روشن بودن . ابهامی نداشتن . ◄ درخشان . تابان . (از اقرب الموارد). ◄ شتر سپید غیرشدید. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتر سپید که چندان سپید نبود. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
آشکارا، آشکار، بدیهی، پیدا، روشن، ظاهر، علنی، مبرهن، مسلم، مشخص، معلوم، نمایان، نمایان، هویدا شمردهشمرده، شمرده آسان، سهل بارز، بدیهی، بین، جلی، خوانا، رسا، روشن، صریح، فاش، قطعی، گویا (متضاد: غیرواضح، گنگ، ناگویا)
فرهنگ طیفی واژهدان
نت، روشن، متمایز، مشخص، نپوشیده، چشمگیر، جلوهگر، برجسته، قابل تمیز، بارز، نمایان شناخته، معلومالحال
واژگان فارسی سره واژهدان
برجسته، هویدا، نمایان، روشناک، روشن، آشکار