واعظ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واعظ. [ ع ِ ] (ع ص ) ناصح . (اقرب الموارد). پند دهنده . (آنندراج ). اندرزگو. اندرز دهنده . نصیحتگو. نصیحت کننده . ◄ مذکر. مسأله گو. مجلس گوی : استاد عبدالملک واعظ که از صلحاء ائمه بود و به مصالح خلق متکفل حکایت کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ چاپی ص ٣٢٩). اگر واعظ بود گوید که چون کاه تو بفکن تا منش بردارم از راه . نظامی . مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد. مولوی . واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند. حافظ.
واعظ. [ ع ِ ] (اِخ ) بکربن شاذان بن بکرالمقری، الواعظ مکنی به ابوالقاسم از محدثان است که از جعفر الخلدی و عبدالباقی ابن قانع و ابوبکرالشافعی و جز آنها استماع حدیث کرده و ابوالقاسم الازهری و ابومحمد الخلال و عبدالعزیز الازجی و جز آنها از وی روایت کرده اند. وی عابد و نیکوکار و شب زنده دار و در حدیث مورد اعتماد بود. به سال ٣٢١ هَ . ق . بدنیا آمد و در ٤٠٥ هَ . ق . درگذشت . (از لباب الانساب ).