واقع شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واقع شدن . [ ق ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) صادر شدن . ظاهر گشتن . (ناظم الاطباء). پیش آمدن . روی دادن . اتفاق افتادن . حدوث . حادث شدن . افتادن . وقوع . وقوع یافتن . به وقوع پیوستن . ببودن . بودن . واقع گردیدن : فریاد از اهل شهر برآمد که چنین حادثه ای واقع شد. (مجالس سعدی ). ◄ در بیت زیر ظاهراً به معنی در بین آمدن و مجال گفتن پیدا شدن است : دلم پاکست چشمم پاک ای محرم سرت گردم اگر واقع شود این حرفها خاطرنشانش کن . صوفی ساوجی (از آنندراج ). ◄ دوچار شدن . (غیاث ) (آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
رویدادن، پیشامدن