واقف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واقف . [ ق ِ ] (اِخ ) مالک بن امری ٔ القیس بن مالک بن الاوس بن حارث بن ثعلبةبن عمروبن عامر ماءالسماء که پدر بطنی است از انصار و از کسانی است که دیر اسلام آورده اند. برخی از رجال عرب منسوب به آن هستند. از آن جمله اند هلال بن امیدالواقفی که در جنگ بدر شهید شد. (از لباب الانساب و منتهی الارب و امتاع الاسماع ص ٣٤).
واقف . [ ق ِ ] (اِخ ) سید یحیی افندی از گویندگان عثمانی و از سادات استانبول و فرزندسید عبدالرحیم افندی شاعر نامی بود وی به شغل قضاوت اشتغال داشت و قاضی استانبول بود. مرگ واقف به سال ١١٥٠ هَ . ق . اتفاق افتاد. (از قاموس الاعلام ترکی ).
واقف . [ ق ِ ] (ع ص ) داننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).آگاه . باخبر. مطلع. خبردار. دانا. (ناظم الاطباء). مستحضر. خبیر : و بر آن خدای عزوجل واقف است . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٤). خوارزمشاه آلتونتاش بدو نامه نبشته و خواجه داند که از خویشتن چون نبشته و من برآن واقف نیستم . (تاریخ بیهقی ص ٣٩٧). امیر آن در شب راست کرده بود با کوتوال و... چنانکه کس دیگر بر این واقف نبود. (تاریخ بیهقی ص ٦٦٠). ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد و بر... اخلاص و مناصحت هر یک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت . (کلیله و دمنه ). بدانچه واقف است از سر من او را بیاگاهاند. (کلیله و دمنه ). بر معرفت تفسیر و تأویل و قیاس و دلیل ناسخ و منسوخ و صحیح و مطعون اخبار و آثار واقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٨). ائمه ٔ معرفت و هدایت در انجمن وی ناظر و واقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٨). ای خدا ای قادر بی چند و چون واقفی از حال بیرون و درون . مولوی . گر دوست واقف است که بر ما چه میرود باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست . سعدی . تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت . حافظ. گر چه راهی است خطرناک ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی . حافظ. ای سپاهت را ظفر لشکرکش و نصرت یزگ نی یقین بر عرض و طول لشکرت واقف نه شک . نصیرای همدانی (از آنندراج ). وحشی از دست جفا رفت دلم واقف باش که نیفتد سرو کارت به جفاکار دگر. وحشی (از آنندراج ). فولاد شود آب ز خونگرمی زخمم بر تن چو زنی تیغ ستم واقف من باش . (از آنندراج ). - واقف آمدن ؛واقف شدن . واقف گشتن . واقف گردیدن آگاه شدن : صد هزار جان فرو شد هر نفس کس نیامد واقف اسرار تو. عطار. - واقف داشتن ؛ آگاه کردن . واقف گردانیدن . واقف کردن . با خبر کردن . در جریان کار گذاشتن : مرا بر هیچ حال واقف نمی دارند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٨). - واقف کار ؛ کارآزموده . باتجربه . (از آنندراج )(ناظم الاطباء). هوشیار. دانا. (ناظم الاطباء). - واقف حال ؛ کارآزموده . باتجربه . هوشیار. دانا. (ناظم الاطباء). ◄ ایستاده .(از یادداشت مؤلف ). ◄ ایستاده شونده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آن که می ایستد و باز می ایستد. (ناظم الاطباء). ج، وقف و وقوف . ◄ در اصطلاح فقهی کسی که چیزی را وقف می کند و در راه خدا حبس می نماید. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). وقف کننده . آنکه وقف کرده است .