واژه جو

واپس فکندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

واپس فکندن . [ پ َ ف ِ ک َ / گ َ دَ ] (مص مرکب ) یا فگندن . پشت سر گذاشتن : آن حرم قدس چو واپس فگند راه در اقصای مقدس فگند. امیرخسرو (از بهارعجم ) (آنندراج ). ◄ درنگی کردن . به تأخیر انداختن . معطل کردن . و رجوع به واپس افگندن شود.

معنی واپس فکندن | واژه جو