واپس مانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واپس مانده . [ پ َ دَ/ دِ ] (ن مف مرکب ) بازمانده . عقب مانده : دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس که راهش سنگلاخ است و سم افگنده است پالانی . خاقانی . ز واپس ماندگان ناید درست این نخستین را نداند جز نخستین . نظامی . به دورافتادگان از خان و مانها به واپس ماندگان از کاروانها. نظامی . و رجوع به واپس ماندن شود.