واژونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واژونه . [ ن َ / ن ِ ] (ص ) برگشته . معکوس و مقلوب . (برهان ). وارونه . (ناظم الاطباء). وارون . واژون . واژگون . باشگون . باشگونه . باژگون . باژگونه . و رجوع به واژون شود. ◄ دگرگون . آشفته : فریدون چو گیتی بر آن گونه دید جهان پیش ضحاک واژونه دید. فردوسی . چو خسرو جهان را بدانگونه دید دل و جان بدخواه واژونه دید. فردوسی . ◄ وارونه کار. کسی که کارهارا معکوس انجام میدهد. واژونه خو : که خواهد از این دیو واژونه کین کس او را نیابد همال چنین . فردوسی . چو رستم به گفتار او بنگرید تن اندر کف دیو واژونه دید. فردوسی . پس ابلیس واژونه این ژرف چاه به خاشاک پوشید و بسپرد راه . فردوسی . که او را زمانه بر آنگونه بود همه تنبل دیو واژونه بود. فردوسی . ◄ زشت و نامبارک : ز دل آز واژونه بیرون کنید بدل باز پند فریدون کنید. فردوسی .