واژون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واژون . (ص )وارون . (برهان ). برگشته . برگردیده . بازگردانیده . عکس . قلب . (برهان ) (ناظم الاطباء). واژگون . (ناظم الاطباء). نگون . (غیاث اللغات ). باژگون . باژگونه . باشگون . باشگونه . واژگون . واژگونه . مقلوب . معلق : تهیدست را کار واژون بود دلش سال و مه تنگ و محزون بود که تا روز واژون برو نگذرد تباهی سوی خان مردم برد. فردوسی . بریزند هم بیگمان خون تو همی جوید این بخت واژون تو. فردوسی . همه دشت آغشته از خون ماست جهان تیره از بخت واژون ماست . فردوسی . ◄ مجازاًنامبارک . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). شوم . بدیمن . بداختر. نحس .