وجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجب . [ وَ ] (ع ص، اِ) شتر ماده ای که در پستانش فله بسته باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ مشک بزرگ از پوست تکه ٔ کوهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ج، وِجاب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ گول و بددل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). احمق . ◄ ترسو. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ خطر یعنی آنچه گرو بندند بدان از اسب دوانیدن و تیر انداختن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ ایستادنگاه آب . (از اقرب الموارد). ج، وجاب . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) وجوب . وجب وجباً و وجوباً. (ناظم الاطباء). رجوع به وجوب شود. ◄ وجیب . وَجَبان . طپیدن دل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ فروشدن و غروب کردن خورشید. (ازاقرب الموارد). فروشدن آفتاب . (منتهی الارب ). ◄ وجوب . یک مرتبه در روز خوردن . (از اقرب الموارد). ◄ افتادن و مردن . (اقرب الموارد).
وجب . [ وَ ج َ ] (اِ) به معنی بدست که به هندی اردو بالشت گویند. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). شبر. (ناظم الاطباء). مقدار مسافت مابین خنصر و ابهام است در موقع بازکردن دست که تقریباً چهار گره میشود و مقصود از کوتاهی هم هست . (قاموس کتاب مقدس ). کدست و وژه . (ناظم الاطباء). فاصله ٔ ما بین انگشت نر و انگشت کوچک چون انگشتان را از هم بگشایند. (ناظم الاطباء) : تو بدین کوتهی و مختصری اینهمه کبر و نازبوالعجبی است یک وجب نیستی و پنداری کز سرت تا به آسمان وجبی است . جمال الدین عبدالرزاق . - وجب کردن ؛ اندازه گرفتن با وجب . وژیدن . (ناظم الاطباء). - امثال : آشی برات بپزم که یک وجب روغن داشته باشد .