وجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجد. [ وَ ] (ع مص ) جِدَة. وُجد. وجود. وِجدان . اِجدان . یافتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ ادراک و اصابه . (اقرب الموارد). ◄ جِدَه . مَوجِدَة. خشم گرفتن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). غضب کردن . (ناظم الاطباء). ◄ وِجد. وُجد. جدة. مستغنی شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شیفته شدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). دوست داشتن . (اقرب الموارد). ◄ اندوهگین شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ هست گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص )توانگری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (ترجمان القرآن علامه ٔ جرجانی، ترتیب عادل بن علی ). ◄ شیفتگی و آشفتگی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). یقال به وجد فی الحب و کذا فی الحزن . (منتهی الارب ). ◄ ذوق و شوق . (ناظم الاطباء). شور. حالت . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ خوشحالی و فرح . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ طاقت . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). توانایی و قدرت . (اقرب الموارد) (المنجد). هذا من وجدی ؛ ای من قدرتی . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) ایستادنگاه آب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، وِجاد. (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) آنچه بر قلب بدون تصنع و تکلف وارد شود وجد نامیده میشود و گویند وجد برقهایی است که میدرخشد و سپس به زودی خاموش میگردد. (از تعریفات ). حالت ذوق و شوق که صوفیان سماع پسند را میشود. (غیاث اللغات ). محمدبن محمود آملی گوید: وجد واردی است که از حق سبحانه وتعالی بر دل آید و باطن را از هیبت خود بگرداند به واسطه ٔ احداث وصفی همچون حزن یا فرح . جنید رحمةاﷲ علیه فرمود: وجد انقطاع اوصاف است در هنگامی که ذات به سرور موسوم شود: رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. وجودی ان اغیب من الوجود بماینذر علی من الشهود. جنید (نفایس الفنون قسم اول ص ١٧١). قدکان یطربنی وجدی فافقدنی من رؤیة الوجد من فی الوجد موجود الوجد یطرب من فی الوجد راحته الوجد عند شهود الحق مفقود. جنید بغدادی . در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخ بازان کز آشیان طریقت پریده اند. خاقانی . پس آنانکه در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند. سعدی . گر مطرب حریفان این پارسی بخواند در وجد و حالت آرد پیران پارسا را. حافظ. و کمینه عقوبت او حرمان وجد و فقدان شهود است . (انیس الطالبین ص ١٠).
وجد. [ وُ ] (ع مص ) وَجد. وجدان . وجود. (منتهی الارب ). یافتن . (ناظم الاطباء). ◄ مستغنی شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ توانگر شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ توانگری گزیدن . ◄ (اِمص ) توانگری . (منتهی الارب ).
وجد. [ وِ ] (ع مص ) بی نیاز شدن . (ناظم الاطباء). مستغنی شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ توانگر شدن . (منتهی الارب ). توانگری گزیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) توانگری . (منتهی الارب ).