وجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجر. [ وَ ] (ع اِ) سمج کوه . (منتهی الارب ). کهف در کوه . (اقرب الموارد). غار و سمج و مغاک در کوه . (ناظم الاطباء). ج، اوجار. (اقرب الموارد).
وجر. [ وَ ] (ع مص ) دارو به گلو فروکردن . (تاج المصادر بیهقی ). دارودر دهان کسی ریختن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).داروی وجور در دهان کسی قرار دادن . (از اقرب الموارد). ◄ شنوانیدن کسی را آنچه را مکروه دارد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
وجر. [ وَ ج َ ] (ع مص ) ترسیدن از کسی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی ).