وجع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجع. [ وَ ج َ ] (ع اِمص ) رنجوری و دردمندی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). بیماری . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) درد. (اقرب الموارد)(بحر الجواهر) (مهذب الاسماء). دردی که با حس لمس ادراک شود خلاف الم که عام است از وجع و غیر آن . وجع ادراک کردن محسوس منافی است از آنجهت که منافی است . اوجاع بر دو قسم است قسم نخست دردهائی که برای آنها نامی مخصوص وضع شده است و مشهور آن پانزده درد است : خشن و لاذع است و اعیائی خدری و ممدد و حکاک ناخس و رخو و کاسر و ضاغط وآن مفسخ کزو عضل شد چاک ضربان و ثقیل و ثاقب باز وآن مسلی که اوست اصل هلاک . (از نصاب ). و اقسام دیگر نام مخصوصی ندارد بلکه هرگاه بخواهند از آنها تعبیر کنند به موضع درد نسبت دهند مثلاً گویند وجع کلیه، وجع معده . (ازبحر الجواهر). ج، وجاع، اوجاع . (از اقرب الموارد)(بحر الجواهر) (ناظم الاطباء). شیخ الرئیس در قانون گوید: اوجاعی که برای آنها اسم است از این قرارند: حکاک . خشن . ناخس . ضاغط. ممدد. مفسخ . مکسر. رخو. ثاقب .مسلی . خدری . ضربانی . ثقیل . اعیائی . لاذع . و اینها پانزده جنس اند. (از قانون ابوعلی ) : زآن موالید وجع چون مُرد او زید را زاول سبب قتال گو. مولوی . لیک حق دادش چنین خوف و وجع تا مصالح حاصل آید در تبع. مولوی . - ام وجعالکبد ؛ گیاهی است که درد کبد را بهبود بخشد. (از اقرب الموارد). تره از آنجا که شفای درد کبد است . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) رنجور و دردمند گردیدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
وجع. [ وَ ج ِ ] (ع ص ) رنجور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دردمند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). صاحب وَجَع. (اقرب الموارد). ج، وَجِعون، وَجعی ̍، وَجاعی ̍، وِجاع، اوجاع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).