وجود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجود. [ وُ ] (ع مص ) وَجد. جِدَة. وِجدان . یافتن . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ دانستن . (از اقرب الموارد). وجد به معنی عَلِم َ آید و در این هنگام از افعال قلوب به شمار آید و دو مفعول را نصب دهد مانند: وجدت صدقک راجحاً. (اقرب الموارد). ◄ هست گردیدن و فعل آن به طور مجهول به کار رود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) بود. (یادداشت مرحوم دهخدا). هستی . ضد عدم . (ناظم الاطباء). هستی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیزها را وجودی است در اعیان و وجودی است در اذهان و این هر دو به طبع باشد و اختلاف و تغیر را در آن مدخلی نه و وجودی در عبارت و وجودی در کتابت و این هر دو به وضع باشد و به حسب اختلاف اغراض واضعان مختلف و متغیر شود و از این چهار وجود سه دال بودو آن کتابت و عبارت و معنی است و سه مدلول و آن عبارت و معنی و عین است و وجود در کتابت دال بود و مدلول نبود و در عین مدلول بود و دال نبود و در قول و ذهن هم دال بود و هم مدلول . (اساس الاقتباس ص ٦٢). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و شرح مطالع شود : همه رنج من از وجود من است لاجرم زین وجود نالانم . خاقانی . چونکه ببودش کرم آباد شد بند وجود از عدم آزاد شد. نظامی . خدایی کآفرینش در سجودش گواهی مطلق آمد بر وجودش . نظامی . بر ایشان ببارید باران جود فروشستشان گرد دل از وجود. سعدی . هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است . سعدی . - باوجود ؛ بزرگ . بزرگوار. صاحب شرافت و عظمت . (ناظم الاطباء). - با وجود آن ؛ با آن و حال آن . (ناظم الاطباء). - بی وجود آن ؛ بی آن . (ناظم الاطباء). - صاحب وجود ؛ بزرگ و بزرگوار و شریف . (ناظم الاطباء). - وجودآرای ؛ زینت دهنده ٔ وجود و آرایش کننده ٔ آن : هردو رکن افسر وجودآرای هر دو رکن اختر سعودنگار. خاقانی . - وجود آمدن و به وجود آمدن و در وجود آمدن ؛ موجود شدن . هست شدن . به هستی آمدن : گمان مبر که جهان اعتماد را شاید که بی عدم نبود هرچه در وجود آید. سعدی . ز ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بدگهر نیکویی در وجود. سعدی . خداوندگارانظر کن به جود که جرم آمد از بندگان در وجود. سعدی . - وجود دادن ؛ ایجاد کردن و اختراع نمودن . (ناظم الاطباء). - وجود داشتن ؛ موجود بودن . - وجود ذهنی ؛ یکی از انواع چهارگانه ٔ وجود. رجوع به وجود شود. - وجودساز معادن ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). - وجود کتبی ؛ یکی از اقسام وجود. رجوع به وجود و رجوع به اساس الاقتباس ص ٦٢ شود. - وجود لفظی ؛ یکی از گونه های وجود. - وجود مطلق ؛ وجودی که از ماهیت مبری است . وجود باریتعالی .وجود قائم بالذات . وجود مستقل : ما عدمهاییم و هستی ها نما تو وجود مطلق و هستی ما. مولوی . - وجود نگذاشتن ؛ اعتنا به شأن چیزی نکردن و هیچ و نابود انگاشتن . (آنندراج ) : خنده ٔ موجم در این دریا کجا تر میکند من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم . محمدقلی سلیم (از آنندراج ). - وجود نهادن چیزی را ؛ اعتنا کردن به شأن آن چیز. (آنندراج ) : آسمان را کی وجودی مینهد هرگز سلیم . سلیم (از آنندراج ). ◄ (اِ) موجود. (ناظم الاطباء). ◄ وجود در عرف به معنی جسم و بدن مستعمل است و این مجاز باشد. (آنندراج ) (غیاث ). وجود در اشعار سعدی و حافظ به معنی تن و بدن به کار رفته است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازردو رنجم نداد. سعدی . صبا خاک وجود مابدان عالی جناب انداز بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم . حافظ. ◄ ایجاد و اختراع . ◄ هستان . ◄ بوش . فرتاش . ◄ ذات . نفس . شخص . کس . نفر. ◄ تنه ٔ درخت . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح صوفیه ) وجود فقدان اوصاف بشری عبد است تا وجود حق یابد زیرا با ظهورسلطان حقیقت بشریت را بقاء و هستی نباشد و همین است معنای سخن ابوالحسین نوری که گوید من بیست سال است که در میان وجد و فقد به سر میبرم، «اذا وجدت ربی فقدت قلبی » و معنای سخن جنید که گوید بدان که توحید مباین است با وجود او و وجود توحید مباین است با علم او پس توحید بدایت است و وجود نهایت است و وجد واسطه است میان آن دو. (تعریفات سیدجرجانی ). وجود وجدان حق است در وجد. (تعریفات ).