وحد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وحد. [ وَ ] (ع ص ) چهارپایه ٔ [ چهارپای ] وحشی تنها و جدا شده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مرد ناشناخته گوهر که نژاد و نسب وی معلوم نباشد. (ناظم الاطباء). مرد ناشناخته گوهر و نژاد او. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد از قاموس ). ◄ تنها: رایته وحده ؛ یعنی دیدم او را فقط و این مصدر است که تثنیه و جمع ندارد و نصب آن برای آن است که حال واقع میشود نزد بصریان و بناء بر مصدر است نزد دیگران و بناء بر ظرف است نزد کوفیین . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) وحادة.وحودة. وحود. وحدة. حدة. تنها و یکتا ماندن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). یگانه شدن . (تاج المصادر بیهقی ). یکتا و تنها ماندن . (ناظم الاطباء).
وحد. [ وَ ح َ ] (ع ص ) تنها و یگانه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). احد. (منتهی الارب ). واحد. ◄ مردی که نسب و اصل او ناشناخته باشد. (اقرب الموارد). رجوع به وَحد شود.
وحد. [ وَ ح ِ ] (ع ص ) یگانه . مؤنث آن وَحِدَةاست . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).