وحشی | خلد برین | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اهل دلی ترک جهان کرده بود ز اهل جهان روی نهان کرده بود رفته و در زاویهای ساخته وز همه آن زاویه پرداخته آمده سیر از تک و پوی همه بسته در خانه به روی همه مجلسی او دل آگاه او همدم او آه سحرگاه او ساخته چون جغد به ویرانهای دم به دمش خود به خود افسانهای رفت فضولی به در خانهاش زد به فضولی در کاشانهاش داد جوابش ز درون سرا کهن سرد اینهمه کوبی چرا بستم از آنرو در کاشانه سخت تا تو نیاری به درخانه رخت مرد ز بیرون در آواز داد کای همه را گشته درون از توشاد تا ندهد دست مرادی که هست حلقه این در نگذارم ز دست حلقه چشم است بر این در مرا کز تو شود کام میسر مرا گفت بگو تا چه هوا کردهای بر در من بهر چه جا کردهای گفت مرا آن هوس اینجا فکند کز تو و پند تو شوم بهرهمند گفت نداری اثر هوش حیف عقل ترا کرد فراموش حیف گر شوی از نقد خرد بهرهمند قیمت این پند شناسی که چند کاین همه آزار کشیدی ز من سد سخن تلخ شنیدی ز من ساختهام در به رخت استوار میروی از درگه من شرمسار وحشی از این دربدری سود چیست چیست از این مقصد و مقصود چیست به که در خانه برآری بهگل تا نروی از در کس منفعل ای رطب تازهرس باغ جود ذات تو نوباوه باغ وجود دانه این نخل چو میکاشتند بر ثمری چون تو نظر داشتند مهر سحر گردی بسیار کرد بر سر این کشته بسی کار کرد ابر کرم قطره بسی ریخته تا ز گل این نخل بر انگیخته جز تو کسی میوه این شاخ نیست غیر تو زیبنده این کاخ نیست کاخ فلک را که برافراختند خاصه پی چون تو کسی ساختند کشور هستیست مسلم ترا حکم رسد برهمه عالم ترا هر که به غیر از تو سپاه تواند گوش به در چشم به راه تواند چرخ جنیبت کش فرمان تست گوی فلک در خم چوگان تست دور زده دست به فتراک تو آمده محراب فلک خاک تو حیف که باشی به چنین آبروی بر سر این گوی چو طفلان کوی آب کزو گشته هر آلوده پاک میشود آلوده به یک مشت خاک هر که در این خاک عداوت فن است خاک شود آخر اگر آهن است آینه هر چند بود صاف دل زنگ برآرد چو بماند به گل بگذر ازین خاک و گل عمر کاه چند کنی آیینه دل سیاه خیز و صفایی بده آیینه را زو بزدا ظلمت دیرینه را آینه کز زنگ شده تیره رنگ مالش خاکستر از او برده رنگ آتشی از فقر و غنا برفروز هر چه بیایی ز علایق بسوز زان کف خاکستری آور به کف زنگ از آن آینه کن برطرف تا چو نظر جانب او افکنی دیده شود هر چه بود دیدنی آه که آیینه به زنگ اندر است هر نفسش تیرگی دیگر است بر همه روشن بود آیینه وار کز نفس آیینه رود در غبار آینه دل که پر از نور باد از نفس تیره دلان دور باد زنگ و غباری چو شود حایلش رفع نماید دم صاحب دلش چرخ نگر کز نفس جان فزا ز آینه خور شده ظلمت زدا هر نفسی را نبود این اثر میوزد این باد ز باغ دگر کی به همه عمر دم ما کند آنچه به یک دم دم عیسا کند روح فزاید دم روح الهی با نفس روح کند همرهی از دم ما طایفه بلهوس زنده شود مرده چو شمع از نفس گر تو بر آنی که به جایی رسی رسته ز ظلمت به صفایی رسی صاف دلی را به مقابل گرای تا شودت ز آینه ظلمت زدای ماه چو با مهر مقابل شود وارهد از ظلمت و کامل شود لیک بسی راه کند طی هلال تا گذر آرد به مقام و کمال ره به در کعبه نیابد کسی تا نکند قطع بیابان بسی کعبه وصل است هوای دگر سیر ره اوست به پای دگر فیض در او مرحله در مرحله نور در او مشعله در مشعله روح در این قافله محمل کش است این چه فضا وین چه ره دلکش است آب درین بادیه اشک نیاز هادی ره مرحمت کار ساز دیده ز بس پرتو خورشید تاب شب پرهای در گذر آفتاب مانده در این ره خرد دور رو کند در این ره نظر تیزرو خود به چنین جا که خرد مانده لال هست زبان را چه مجال مقال جسم در او راه به جایی نیافت خواست رود قوت پایی نیافت جان به حیل میکند اینجا مقام جسم که باشد که بود تیزگام چند توان بود به دوری صبور دیده بر افروز به نور حضور هر که در این ره به طلب گام زد گشت بقای ابدش نامزد خیز که این راه به پایان بریم رخت به سرچشمه حیوان بریم کسوت جسم از سر جان برکشیم یک دو قدح آب بقا در کشیم غسل بر آریم در آب بقا چهره بشوئیم ز گرد فنا خامه رد برسر هر بد کشیم لوح فنا را رقم رد کشیم چند نشینیم در این کنج تنگ چند توان کرد به یک جا درنگ در بن این شیشه سیماب گون بند چو دیوم به هزاران فسون آه که دیوانه شدم تا به چند در تن این شیشه توان بود بند وای که هرچه کنم اهتمام جز بن این شیشه نیابم مقام مور چو در شیشه بود سرنگون جانش از آنجا مگر آید برون مور کی از شیشه نماید صعود تا ندمد بال و پرش از وجود کو پر همت که از اینجا پریم رخت به سرمنزل عنقا بریم شهپر همت چو بیابد مگس کی کندش فرق ز سیمرغ کس همت اگر پایه فزایی کند پشه بیبال همایی کند همت اگر پای به میدان نهد گوی فلک در خم چوگان نهد گر نبود همت ازین نه صدف گوهر مقصود که آرد به کف
پادشهی بود ملایک سپاه بر فلک از قدر زدی بارگاه در حرمش پرده نشین دختری اختر سعدی و چه سعد اختری زلف کجش حلقه کش گوش ماه چشم غزال از پی چشمش سیاه خال رخش داغ دل آفتاب غالیهاش پردهدر مشک ناب طره که در پای خود انداخته دام ره کبک دری ساخته منظرهای داشت چو قصر سپهر شمسه طاقش گل زرین مهر نسر فلک طایر دیوار او تاج زحل قبه زرکار او کنگر این منظر عالی مکان آمده بر قصر فلک نردبان بود بر آن غیرت بام سپهر صبحدمی جلوه نما همچو مهر جلوه او دید یکی خرقه پوش آمد از آن جلوهگری در خروش تیر جگردوزی از آن غمزه جست بر جگرش آمد و تا پرنشست تیر که از سخت کمانی بود رخنه گر خانه جانی بود داشت ز تیرش جگری دردناک آه کشیدی و تپیدی به خاک مضطر از آن درد نهانی که داشت جان به لب از آفت جانی که داشت ناظر آن منظر عالی بنا عاشق و دیوانه و سر در هوا شهر پر آوازه غوغای او هرطرف افسانه سودای او بیخودی او به مقامی کشید کز همه بگذشت و به خسرو رسید یافت چو شه حالت درویش را خواند وزیر خرد اندیش را گفت در این کار چه سازم علاج هست به تدبیر توام احتیاج از جگرش دشنه جگرگون کنم یا نکنم هم تو بگو چون کنم گفت به جم کوکبه دانا وزیر کای به تو زیبنده کلاه و سریر هست در این کشتن و خون ریختن سرزنشی بهر خود انگیختن مصلحت آنست که پنهانیش جانب خلوتگه خود خوانیش پرسیش از آتش دل گرم گرم پس سخنان شرح دهی نرم نرم پس طلبی آنچه نیاید از او وان در بسته نگشاید از او تا به طلبکاری آن پا نهد خانه به سیلاب تمنا دهد مرد مدبر به شه ارجمند هر چه بیان کرد فتادش پسند شامگهی سایه لطف خدای در حرم خاصترین کرد جای خواند گدا را به حریم حرم کرد ز الطاف خودش محترم گفت کهای سوخته داغ دل داغ غمت تازه گل باغ دل آنکه چو شمع است ترا سوز ازو وانکه نشستی بچنین روز ازو بستن عقدش بتو بخشد فراغ لیک به سد عقد در شب چراغ گر به مثل مهر صباح آوری شامگه او را به نکاح آوری مرد گدا پیشه چو این مژده یافت رقص کنان جانب عمان شتافت کاسه چوبین ز میان باز کرد آب برون ریختن آغاز کرد خود نه همین یک تنه در کار بود چشم ترش نیز مدد کار بود مردم آبی چو خبر یافتند بهر تماشا همه بشتافتند رفت یکی پیش که مقصود چیست گرنه ز سوداست در این سود چیست گفت بر آنم که پی در ناب گرد برانگیزم از این بحر آب منتظرانش همه حیران شدند وز سخنش جمله پریشان شدند لب بگشودند که گر مدتی دور سپهرش بدهد مهلتی بسکه ازین بحر برون ریزد آب عرصه این بحر نماید سراب به که دراین بحر شناور شویم همچو صدف حامل گوهر شویم گر نکنیمش ز گهر کامکار زود از این بحر بر آرد دمار همچو صدف در ته دریا شدند بعد زمانی همه پیدا شدند پر ز گهر ساخته کف چون صدف بر لب دریا گهر افشان ز کف بسکه فشاندند بر آن عرصه در دامن صحرا ز گهر گشت پر دید چو آن عاشق همت بلند خاک پر از گوهر خاطر پسند رفت و ز در کیسه خود ساخت پر آمد و بر تخت شه افشاند در ز آمدنش گشت غمین شهریار فکر بسی کرد به تدبیر کار فکرت او راه به جایی نیافت از پی آن درد دوایی نیافت مرد گدا پیشه زمین بوسه داد گفت که شاها فلکت بنده باد گوی فلک قبه ایوان تو ملک بقا عرصه جولان تو چتر زر اندود تو خورشید باد مطربه بزم تو ناهید باد هست چو ناکامی من کام شاه نیست ز همت که شوم کام خواه از مدد همت والای خویش دست کشیدم ز تمنای خویش دید چو بر همت او شهریار کرد بر او عقد جواهر نثار گفت تویی قابل پیوند من هست سزاوار تو فرزند من خواند عزیزان و به سد جد و جهد بست بدو عقد زلیخای عهد دامن مقصود فتادش به دست رفت و به خلوتگه عشرت نشست مرد گداپیشه که آنجا رسید از مدد همت والا رسید همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود ای به ره ملک سخن گام زن از تو بسی راه به ملک سخن نام سخن از تو مبدل به ننگ قافیه از نسبت نظمت به تنگ موی زنخدان گذرانی ز ناف لیک به آن مو نشوی مو شکاف گر چه شود ریش به غایت دراز ریش درازت نکند نکته ساز پایه ازین مایه نگردد بلند بز هم ازین مایه بود بهرهمند چند عصا رایت شهرت کنی ریش برآن پرچم رایت کنی کرد عصایی و بلند اوفتاد شعر ترا هیچ بلندی نداد زین علم زرق به میدان نو کشور معنی نشود زان تو کوس کند نوحه بر آن پادشاه کاو شود اقلیم گشای سپاه تا نکنی غارت نظمی نخست ره ننماید به تو آن نظم سست آنکه بود دخل ز دخلش زیاد دست به درویش نباید گشاد مهر خموشی به لب خویش نه پستی خود را نکنی فاش نه آب که رو جانب پستی فکند پستی خود گفت به بانگ بلند کوس نهای، زمزمه کوس چیست غلغل بیهوده چو ناقوس چیست خضر نهای، چشمه حیوان مجوی کالبدی منزلت جان مجوی نظم دلاویز که جانپرور است پارهای از جان سخنگستر است اهل تناسخ مگر این دیدهاند کز سخن خویش نگردیدهاند جسم سخن جلوه گه جان کنند کار مسیحاست که ایشان کنند نکته وران طایفهای دیگرند از دگران پارهای انسان ترند بلعجبی چند که بیسیر پای از تتق عرش نمایند جای کرسی سر چون سر زانو کنند آن طرف عرش تکاپو کنند روح به دمسازی روحانیان جسم به همخوابی جسمانیان گاه چو مو بر سرآتش به تاب گاه قصب درگذر آفتاب دامن فکرت به میان کرده چست رفته به دریوزه عقل نخست حلقه صفت سرشده دمساز پای حلقه زده بر در این نه سرای سیر جهان کرده و بر جای خویش گشته جهان بیمدد پای خویش نادره مرغان همایون اثر پر نه و مانند ملک تیز پر بر سر راه کرم لایزال چشم به ره تا چه نماید جمال گشته برآن دایره دیرپای لیک چو پرگار به یک جای پای پرده گشای رخ ابکار راز نیل حقیقت کش روی مجاز ماشطه حسن جمیلان فکر شانه زن زلف خیالات بکر تا که در این مرحله عمر کاه درپی این خرقه سپاریم راه قرب سخن مقصد اقصای ماست ساحت آن ملک طرب جای ماست هست سخن شاهد دلجوی ما در طلب اوست تکاپوی ما شب همه شب ما و تمنای او خواب نداریم ز سودای او از اثر بود سخن بود ماست روی سخن قبله مقصود ماست هست به محراب سخن روی ما سجده گه ما سر زانوی ما شب دم از افسانه او میزنیم روز در خانه او میزنیم نظم که سرمایه پایندگی است پایه او غیر چه داند که چیست پرتو این آتش انجم سپند دیده خفاش چه داند که چند گرمی خورشید ز عیسا بپرس خوبی یوسف ز زلیخا بپرس پایه معنی ز فلک برتر است نکته سرا مرغ ملایک پر است در خم این دایره پرشکن زمزمهای بود برون از سخن
نادره گویی ز سخن گستران نادره در سلک زبان آوران رفت یکی روز خطایی بر او تاختن آورد بلایی بر او والی ملکش به غضب پیش خواند جور کنانش ز بر خویش راند تند شد و گفت سزایش دهند و ز سرکین کند به پایش نهند کند بر آن پا که رود ناصواب تا نکند در ره باطل شتاب گر چه شب نیستیش در رسید شب به میان آمد و بازش خرید صبح کزین مشعل گیتی فروز شعله کشد، شعله آفاق سوز تیز کنند آتش خرمن فروش دود بر آرند از این تیره روز از ره بیداد زدندش بسی قاعده داد ندید از کسی برد کشانش عسس کینه جوی تلخ سخن گشته، ترش کرده روی کرد به چندین ستمش کند و بند کند به پا برد و به زندان فکند چوب دو شاخش چو نمود از گلو دست اجل بود گلو گیر او خم شده دستش به طریق کمان گشته زه از چوب دو شاخش عیان طرفه کمانی که قدش همچو تیر گشته از او مثل کمان خم پذیر چون نی تیری که بیندازیش بود نوایی ز سخن سازیش بر هدفش تیر تمنا رسید مطلعی از عالم بالا رسید گشت چو مژگان قلمش اشک ریز زد رقم و داد یکی را که خیز بهر بیان کردن احوال من گشته مجسم صفت حال من جامه او ساختهام کاغذین داد زنان راست لباس اینچنین کرد و از آن روش سراپا سیاه تا طلبد داد من از پادشاه آن سخن تازه پر سوز و درد برد و به شه داد فرستاده مرد شاه چو بر خواند در آمد ز جای گفت شتابند به زندان سرای مژدهاش از فر همایی دهند زودش از آن بند رهایی دهند در قفس آن مرغ خوش الحان که چه بلبل و محروم ز بستان که چه خاصترین کس ز ندیمان شاه رفت به زندان و شدش عذر خواه ساخت به تشریف شهش بهرهمند کرد سرش ز افسر خسرو بلند او که از آن ورطه جانکاه رست از اثر معنی دلخواه رست وحشی از این زمزمه دلنواز خیز و بر این دایره شو نغمه ساز بو که ز هر قید خلاصت دهند خاصترین خلعت خاصت دهند ای غم و اندوه مجسم شده شادی اگر دیده ترا غم شده اینهمه غم از پی عالم مخور محنت عالم گذرد غم مخور هست غمی تخم غم بیشمار بیضه یک مار شود چند مار اینهمه درها که سرشک تو سود نیست دلت را چو مفرح چه سود گریه کنان از غم دل تا به کی سبزه صفت پای به گل تا به کی پای به گل چند نشینی بکوش زهر طلب در ره یاری بنوش هیچ به از یار وفادار نیست آنکه وفا نیست در او یار نیست داری اگر یار نداری غمی عالم یاریست عجب عالمی کارگردانی چو فتد پیش کس رفع شود از مدد یار و بس آنچه به یک دست نشاید ربود چون دو شود دست ربایند زود یار مخوانش که چو شین در رقم داخل شادیست نه داخل به غم بر صفت راست پسندیده یار آمده در راحت و رنجت به کار صحبت ناجنس گزند آورد سد دل آسوده به بند آورد رشته به انگشت که مارش گزید بست خرد کیش و همین نکته دید کاین سخن از اهل خرد یاد دار دست مکن باز به سوراخ مار سفله که تیز است به راه ستیز چون دم خدمت زند از وی گریز چرغ که شد تشنه به خون غزال مروحه جنبان شود از زور بال یار دو رنگت کند آخر هلاک گر چه فتد پیش تو اول به خاک یوز بر آهو چو کمین آورد سینه خود را به زمین آورد آنکه زدی شعله خشمش جهان لاف وفای که زند، مشنو آن سرب چو بگداخت نماید چو آب لیک کند خوردن آن جان کباب آنکه نه ثابت قدم اندر وفاست صحبت او مایه چندین جفاست خانه که سست آمده آنرا بنا رخت مقیمان نهد اندر فنا رسم وفا از همه یاری مجوی زادن گل از همه خاری مجوی خار گل و خار مغیلان جداست غنچه و پیکان ز کجا تا کجاست مرد خرد پیشه نجوید ز کاه خاصیت طینت زرین گیاه مس اگر از هر علقی زر شدی نرخ زر و خاک برابر شدی در همه بحری در یکدانه نیست گنج به هر خانه ویرانه نیست هر مگسی را نبود انگبین هر نی خود رو نشود شکرین در همه کس نیست ز یاری اثر چشمه ز هر خاک نیاید به در یار که خود را به وفایت ستود بایدش از داغ جفا آزمود جوهر یاری اگرش حاصل است روشنی دیده و چشم دل است سنگ که کحل بصرش میکنند اول از آتش خبرش میکنند آنکه درشتی فن خود ساخته به که بود از نظر انداخته سرمه نرم است پی دیده نور چونکه درشت است کند دیده کور رو به درشتی چو بداندیش کرد ناله بسی از عمل خویش کرد گشته چو سوهان به درشتی مثل ناله از او خاسته در هر عمل خیز و میفکن به درشتان نظر زانکه زیان بصر است آن نظر چشم چو بر خار مغیلان نهی مردمک دیده به توفان دهی صحبت یاران ملایم خوش است یاری این طایفه دایم خوش است پا بکش از صحبت هر بلهوس یار وفادار به دستآر و بس زر بده و صحبت یاران بخر زین چه نکوتر که دهی زر به زر صحبت ناجنس نباید گزید تا طمع از خویش نباید برید مار که بر دست خودت جا دهی زود بری دست و به صحرا دهی