وحشی | فرهاد و شیرین | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به حربا گفت خفاشی که تا چند سوی خورشید بینی دیده دربند ازین پیکر که سازد چشم خیره چرا عالم کنی بر خویش تیره ز نشترهاش کاو الماس دیدهست به غیر از تیرگی چشمت چه دیدهست چه دیدی کاینچنین بیتابی از وی تپان چون ماهی بیآبی از وی ترا جا در مغاک، او را در افلاک برو کوتاه کن دستش ز فتراک چو پروانه طلب یاری که آن یار گهی پیرامن خویشت دهد بار چو نیلوفر از این سودای باطل نمیدانم چه خواهی کرد حاصل بگفتش کوتهی افسوس افسوس تو پا میبینی و من پر تاووس تو شبهای سیه دیدی چه دانی فروغ این چراغ آسمانی گرت روشن شدی یک چشم سوزن بر او میدوختی سد دیده چون من تو میپیما سواد شام دیجور نداری کفه میزان این نور ترازویی که باشد بهر انگشت بود سنجیدن کافور از او زشت همین بس حاصلم زین شغل سازی که با خورشید دارم عشقبازی ازین به دولتی خواهم در ایام که تا خورشید باشد باشدم نام بیا وحشی ز حربایی نیی کم که شد این نسبت و نامش مسلم به خورشید سخن نه دیده دل مشو خفاش ظلمت خانه گل گر این نسبت بیابی تا به جاوید بماند سکهات بر نقد خورشید
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گر چه در چشم تو حوریست به هر جزوی ز حسن او قصوریست ز حرف عیبجو مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت اگر در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و روی است تو قد بینی و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو، او اشارتهای ابرو دل مجنون ز شکر خنده خونست تو لب میبینی و دندان که چونست کسی کاو را تو لیلی کردهای نام نه آن لیلیست کز من برده آرام اگر میبود لیلی بد نمیبود ترا رد کردن او حد نمیبود مزاج عشق بس مشکل پسند است قبول عشق برجایی بلند است شکار عشق نبود هر هوسنانک نبندد عشق هر صیدی به فتراک عقاب آنجا که در پرواز باشد کجا از صعوه صید انداز باشد گوزنی بس قوی بنیاد باید که بر وی شیر سیلی آزماید مکن باور که هرگزتر کند کام ز آب جو نهنگ لجه آشام دلی باید که چون عشق آورد زور شکیبد با وجود یک جهان شور اگر داری دلی در سینه تنگ مجال غم در او فرسنگ فرسنگ صلای عشق درده ورنه زنهار سر کوی فراغ از دست مگذار در آن توفان که عشق آتش انگیز کند باد جنون را آتش آمیز اساسی گر نداری کوه بنیاد غم خود خور که کاهی در ره باد یکی بحر است عشق بیکرانه در او آتش زبانه در زبانه اگر مرغابیی اینجا مزن پر در این آتش سمندر شو سمندر یکی خیل است عشق عافیت سوز هجومش در ترقی روز در روز فراغ بال اگر داری غنیمت ازین لشکر هزیمت کن هزیمت ز ما تا عشق بس راه درازیست به هر گامی نشیبی و فرازیست نشیبش چیست خاک راه گشتن فراز او کدام از خود گذشتن نشان آنکه عشقش کارفرماست ثبات سعی در قطع تمناست دلیل آنکه عشقش در نهاد است وفای عهد بر ترک مراد است چه باشد رکن عشق و عشقبازی؟ ز لوث آرزو گشتن نمازی غرضها را همه یک سو نهادن عنان خود به دست دوست دادن اگر گوید در آتش رو، روی خوش گلستان دانی آتشگاه و آتش وگر گوید که در دریا فکن رخت روی با رخت و منت دار از بخت به گردن پاس داری طوق تسلیم نیابی فرق از امید تا بیم نه هجرت غم دهد نی وصل شادی یکی دانی مراد و نامرادی اگر سد سال پامالت کند درد نیامیزد به طرف دامنت گرد به هر فکر و به هر حال و به هر کار چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار به هر صورت که نبود نا گزیرت بجز معشوق نبود در ضمیرت
یکی فرهاد را در بیستون دید ز وضع بیستونش باز پرسید ز شیرین گفت در هر سو نشانیست به هر سنگی ز شیرین داستانی است فلان روز این طرف فرمود آهنگ فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ فلان جا ایستاد و سوی من دید فلان نقش فلان سنگم پسندید فلان جا ماند گلگون از تک و پو به گردن بردم او را تا فلان سوی غرض کز گفتگو بودش همین کام که شیرین را به تقریبی برد نام