وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۱۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت برخاستم که دست دعایی برآورم دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت از پی دویدمش که عنان گیریی کنم افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت وحشی نشد نصیبم ازو تازیانهای چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت